|
تمام قصه همین بود با تو می گفتم :
(( حکایت من و تو ؟ هیچ کس نمی خواند چه بر من و تو گذشته است کس نمی داند))
چرا ؟؟
(( که این سکوت.... سکوت من و تو بی تردید))
حصار کاغذی ذهن را ز هم نشکافت
و خواهش من و تو نیم نگاهی از تب تن نیز دور تر نگذشت
همیشه می گفتم :
((من و سکوت محال است سکوت عین زوال است ))
سکوت یعنی مرگ

تو را اگر همتی به جا مانده است
بیا سفر کنیم. (سفر) ادامه بودن ز سینه زنگ کدورت زدودن است
آری!!!
سفر کنیم و نیندیشیم اگر چه ترس در این شب که از شبانه ترین است
همیشه ترس قرین است
سفر کنیم سفر که سفر ابتدای بیداری است ( حمید مصدق)
|