|
خوش به حال من و دریا و غروب وخورشید و چه بی ذوق جهانی که مرا با تو ندید ته ای جنس همان رشته که بر گردن توست چه سر وقت ,مرا هم به سر وعده کشید نه کف و ماسه که نایاب ترین مرجان ها تپش تبزده ی نبض مرا می فهمید آسمان روشنی اش را همه بر چشم تو داد مثل خورشید که خود را به دل من بخشید ما به اندازه ی هم سهم ز دریا بردیم هیچکس ,مثل من و تو به تفاهم نرسید من که حتی پی پژواک خودم می گردم آخرین زمزمه ام را همه ی شهر شنید

کجایی؟؟
دارم دنبالت می گردم زندگی!!!

|