|
در پي همدرديم مسافر تا تك وتنها نباشم تا غم هايم با او قسمت كنم از اين دردها رها شم در پي همدرديم مسافر تا آتش دلم فرو نشاند كوله بار خود زمين گذارد و تا ابد پيشم بماند او ازان من بود خودم پيمان شكستم خودم با دست خود عهدم گسستم كاش ميدانست منم بي چاره بودم تمام شعرهاي عمرم براي او سرودم حال چگونه بايد او را بيابم چگونه بگم دوستش دارم چگونه بهش بفهمانم بيقرارم چگونه بگم در انتظارم

|