|

یه روزی از خدا می خواستم یه همسفر واقعی توی این جاده بهم بده
یکی که حداقل تا آخر جاده منو راهی کنه !!
ولی اینو نمی دونستم که اگه چیزی رو از خدا به اسرار بخوای، بهت میده ولی خیلی زود ازت می گیره
همسفرم با من بود توی این جاده با هم بودیم، با هم می رفتیم.
ولی غافل از این که من یه لحظه هم نباید چشم ازش بردارم
نفهمیدم چی شد.فقط یه لحظه به خودم فکر کردم
بعد وقتی به کنارم نگاه کردم دیگه همسفرم رو ندیدم.رفته بود!!
دلم به حال خودم می سوزه..... دلم به حال همه اونایی که دنبال همسفر می گردن می سوزه..!!
نمی دونم کجا رفت؟؟ اصلا نمی دونم چرا رفت؟؟؟
دیگه تصمیم آخر خودمو گرفتم و هیچ وقت هم پشیمون نمی شم 
می خوام تنهای تنهای تنها تا آخر جاده برم و دیگه هم چیزی رو به خدا به اجبار نمی خوام!!
فقط کاش می تونستم با کسی دردو دل کنم ، تا یه کم از غصه های دلم کم بشه.
کاش می دونست با رفتنش دیگه چیزی از من نمی مونه!!
کاش باور می کرد که چقدر دوسش دارم...
فکر نمی کردم به این راحتی بره و تنهام بذاره!!

|